به گزارش فرهنگیان پرس، هنگامی که گفته می شود مرگ یک دموکراسی فرا رسیده، نخستین چیزی که به ذهن ها خطور می کند، سرنگونی یک نظام با نیروی سرکوب است که با اهرم کودتا توانسته شمع روشن ملتی را خاموش کند. این یک تصویر مرسوم و متعارف از فروپاشی نظامهاست که در ذهن و روان بسیاری، شکل می گیرد اما در عصر حاضر، این معادلات بسیار پیچیده تر شده. بهتر است بحث تغییر سیاست، از یک مثال ساده آغاز شود؛
دانش پزشکی میگوید، اگر انسانی تغذیه مناسب نداشته باشد، به ورزش هایی که برای بدن لازم است بی اعتنایی ورزد و از سوی دیگر، نیازهای روحی و روانیاش بی پاسخ بمانند، بی تردید، چنین آدمی، گوهر سلامتی خود را از دست خواهد داد. به همین روال، می توان در باره «دموکراسی ها » سخن گفت؛ آن گروهی که با عنوان زیبای «مردم سالاری »بر سرنوشت یک کشور حاکم می شوند ممکن است بتدریج، سلامت آن را به خاطر اندازند. دچار شدن یک قلمرو به چنین وضعیت دردناکی، دور از ذهن نیست. بر این اساس، مدافعان فرهنگ و اندیشه بر این باورند که نظام های آزاد هم که در شروع کارشان وفادار به دموکراسی هستند مثل آدم ها ممکن است دچار بیماری های مهلک شوند. چنانچه بیداران جامعه از گوهر دموکراسی پرستاری نکنند چه بسا که آنها هم از درون فرو بپاشند و علیرغم میل مردم بمیرند! هرچند در رسانه های دولتی، همچنان دم از وجود حاکمیت مردم زده شود.
پرسشی که در ذهن ها تداعی می شود اینست که چه عامل هایی می توانند باعث مرگ یک دموکراسی شوند؟ به عبارت روشن تر، نشانههای پنهان فروپاشی یک نظام دموکراتیک، از کجا آغاز می شود؟ ملت های جهان قریب دو دهه است که به هزاره سوم میلادی قدم گذاشته اند اما در این هزاره جدید هم رهبرانی به ظهور رسیده اند که با شعار حمایت از مردم دست به عوام فریبی می زنند. آنها بعد از نشستن بر صندلی قدرت، آهسته آهسته به سوی دیگری می روند. اینکه آنها چگونه می توانند فضای پاک دموکراسی را به آلودگی بکشند و به راحتی لباس یک دیکتاتور را بپوشند پرسش برانگیز است. این رهبران تمامیت خواه تا فرصت دارند قدرت سیاسی را تنها در میان نزدیکان خود تقسیم می کنند. شگفت اینجاست که یک ملت آزاد که پیش از آن تجربه دموکراسی داشته، چگونه فریب یک تن را می خورد و به چه دلیل آن گروه کوچک، توان می یابد تا قوانین مسلم دموکراتیک را زیر پایش له کند؟
دانیل زیبلات و استیون لویتسکی ، استادان دانشی هستند که به درس حکومت داری معروف است. آنها در دانشگاه بزرگ هاروارد امریکا تدریس می کنند. این دو متفکر، پس از یک پژوهش گسترده توانسته اند کتاب ارزشمندی به نام «دموکراسیها چگونه میمیرند» را به نگارش درآورند و ماحصل تلاش آن دو فرهیخته این بوده که به پرسش های پس از استقرار قدرت، پاسخ دهند.
در مقدمه کتاب آنها آمده که در گذشته، وقتی کسی میخواست یک نظام را سرنگون کند، فرمان میداد تا نیروهای ارتش را محاصره، قصر ریاست جمهوری را بمباران، رهبران موثر را برکنار و رسانههای فراگیر را تصرف کنند. رژیمهای تمامیتخواه با ابزارهای خشونتآمیز و غیردموکراتیک شروع میشدند. اما حالا دیگر وضع تغییرکرده است. در قرن بیستویک، دموکراسیها نیز از سوی کسانی خفه میشوند که با روشهای دموکراتیک به قدرت رسیدهاند. پس از ختم جنگ سرد تا کنون، ظهور دیکتاتوری و حکومتهای تمامیتخواه، در قالب باورهای ایدیولوژیکِ فاشیسم، کمونیسم و یا حکومتهای نظامی، در بسیاری نقاط جهان ناپدید شدهاند. تصاحب قدرت با کودتاهای نظامی و سایر روشهای خشونتآمیز معمول نیست. بیشتر کشورها بهصورت منظم انتخابات برگزار میکنند، مسئولان دستگاههای قضایی و اجرایی را زندانی نمیکنند و آزادی رسانهها را در ظاهر تهدید نمی کنند.
آنگونه که نویسندگان این کتاب میگویند، روشهای فروپاشی نظام تغییرکردهاند: «دموکراسیها ممکن است به دست فرماندهان نظامی برچیده شوند، اما به شیوه ای نامرئی، همین دموکراسی میتواند در میان دستان رهبران انتخابی دچار مرگ شوند.» تحقیقاتیکه استیون لویتسکی و دانیل زیبلات انجام داده اند نشان میدهد که پس از پایان جنگ سرد، اغلب فروپاشی ها در نظامهای دموکراتیک نه با یک کودتای خشن نظامی، بلکه با کارگردانی دولتهای منتخب صورت گرفته است. مانند هوگو چاوز در ونزوئلا، که با برگزاری انتخابات برای چندبار به ریاستجمهوری رسید، اما هرگز اجازه نداد آزادیهای واقعی و دموکراتیک در کشورش تجربه شود. در گرجستان، مجارستان، نیکاراگوئه، پرو، فیلیپین، لهستان، روسیه، سریلانکا، ترکیه و اوکراین، رهبران سیاسی با برگزاری انتخابات به قدرت رسیدند، اما عملکردشان به زوال و فروپاشی تدریجی نهادهای دموکراتیک در این کشورها انجامید. رهبران تمامیتخواه در این کشورها از مجراهای دموکراتیک (برگزاری انتخابات) به قدرت رسیدند اما وقتی قدرت را قبضه کردند از معیارها و نمودهای دموکراتیک، بر ضد دموکراسی بهره گرفتند؛ آنها با گماشتن مجریان بی اختیار و قاضیهای فرمایشی دستگاه های اجرایی و قضایی را از استقلال انداختند؛ برای مخالفان سیاسی خود پروندهسازی کردند؛ با پول و سرمایه و منابع ملی برای تداوم قدرت سیاسی خود به تبلیغات روی آوردند؛ جلو آزادی رسانهها را گرفتند و رقبای سیاسی خود را تبهکار و جاسوس خطاب کردند.
نشانه هایی که می تواند رهبران نقاب دار را افشاء کند
این دو استاد دانش سیاست در دانشگاه هاروارد، موضوعاتی طرح کرده اند که می توان از این شیوه، رژیمهای اقتدار طلب را به راحتی شناخت. رژیم هایی که اقدامات آنها، مرگ دموکراسی را در کشورشان رقم زده اند. به گفتهی کتاب، این رهبران با ساز و کار پارلمانی و انتخابات مردمی به قدرت می رسند، اما در رفتار و کردار چند ویژگی مشترک دارند، آنان تنها به حفظ قدرت میاندیشند حتی اگر به قیمت پر کردن زندان ها از اشخاصی شود که نزد مردم، اعتبار فکری بالایی داشته باشند. جرم آن دیدبان ها تنها این بوده که چند تذکر لازم به مقامات حاکمیت دادهاند که اکنون باید این جریمه سنگین را تحمل کنند.
حمله به رسانههای آزاد، نشانه دیگری ست که شایسته توجه است؛ سیاستمداران تمامیتخواه، آزادی بیان را برنمیتابند. اصلا دوست ندارند مورد انتقاد قرار بگیرند. همواره انتظار دارند در رسانهها تمجید شوند و عملکردشان «مثبت و پر افتخار» گزارش شود. اینگونه سیاستمداران تلاش میکنند با تهدید غیرمستقیم روزنامهنگاران و اختصاص بودجه پنهان به رسانههای حامی، آزادی بیان را محدود کنند. نویسندگان این کتاب، اظهارات دونالد ترامپ، رییسجمهور امریکا را که برخی رسانههای منتقد را «دشمن مردم» خطاب کرده بود، بهعنوان نمونه بیان کردهاند؛ نمونهای که گفته میشود به مثابه یک روش برای سرکوب آزادی بیان، در کارنامهی نظامهای اقتدارطلب، سابقه دارد؛
نشانه دیگرآنکه، آنها نمیخواهند پیروزی رقیب خود را در انتخابات به رسمیت بشناسد درحالیکه در نظامهای دموکراتیک، احزاب و سیاستمداران با هم رقابت میکنند اما روی یک اصل مهم توافق دارند؛ هر دو طرف به یک اندازه مشروعیت سیاسی دارند و هیچ کدام دشمن یکدیگر نیستند. اصل رقابت با اصل دشمنی، تفاوت ساختاری دارد. سیاستمدارانی که گرایشهای تمامیتخواه دارند، رقیب سیاسی خود را «مجرم» و «دشمن» میپندارند و در صدد زندانی کردن آنها هستند. این یک نشانهی قدیمی و کلاسیک بر ضد قواعد دموکراتیک است.
نشانه بعدی، تشویق به خشونت و التهاب در مقابل مخالفان سیاسی است. حاکمان دیکتاتور مخالفان خود را سرکوب کرده و آنها را پست و حقیر میشمارند. محرومیت از امتیازات اجتماعی، کوچکترین اقدامی است که نسبت به آنان انجام می دهند.
نشانه های نام برده، به مثابه کدهای هشدار هستند و از عملکردی حکایت می کنند که سبب مرگ دموکراسی می شود و از دیگر سو به تشدید حاکمیت های تمامیتخواه منجر میشود. براساس این کتاب، در تاریخ انتخابات ریاست جمهوری امریکا در یک قرن گذشته، «به استثنای ریچارد نیکسون، نامزد های مطرح احزاب دموکرات و جمهوری خواه، واجد تمامی ویژگیهای فوق نبودند. اما دونالد ترمپ، نشانه های برشمرده را توانست یکجا کسب کند.
نحوه پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات آمریکا
استیون لویتسکی و دانیل زیبلات، انگیزهی اصلی نوشتن این کتاب را انتخابات ریاستجمهوری سال ۲۰۱۶ میلادی در آمریکا و پیروزی دونالد ترامپ رییسجمهور این کشور میدانند. این دو نویسنده میگویند مسئله «فروپاشی عرف های دموکراتیک» در امریکا، به دوران پیش از پیروزی دونالد ترامپ برمیگردد. زمانی که در سال ۲۰۱۶ میلادی، درگذشت ناگهانی یک عضو دادگاه عالی امریکا از رسانه ها اعلام شد؛ او «آنتونین اسکالیا» بود. باراک اوباما رییسجمهور وقت، به عنوان جانشین او یک قاضی لیبرال و خوش سابقه به نام «مریک گارلند» را به دادگاه عالی این کشور معرفی کرد. مجلس سنا که اکثریت اعضای آن از حزب جمهوریخواه بودند، باید این گزینش اوباما را در یک ظرف زمانی بررسی میکردند اما آنها پیشاپیش با نامزدی گارلند مخالفتکردند و حتی حاضر به رأیگیری هم نشدند. آنها فکر میکردند که هر انتخاب دیگری از میان نمایندگان محافظهکار برای دادگاه عالی، بهتر از نامزد پیشنهادی اوباما است. آنها میخواستند به هر شیوه ای که مقدور است به هدف خود برسند. این اقدام مجلس سنای امریکا در تاریخ پنجاه سال گذشته سابقه نداشت. از نظر نویسندگان کتابِ «دموکراسیها چگونه میمیرند »، این اقدام، گامی در جهت زیر پا گذاشتن عرف های پذیرفته شده دموکراسی ست. هرچند که تصمیم اعضای مجلس سنا در قبال نامزدی یک قاضی لیبرال برای دادگاه عالی، در مغایرت با رفتار جانشینان پیشین آنها قرار داشت، اما کار خلاف قانون نبود. نکته این است که عملکرد مجلس سنا، خلاف قاعدهی یک بازی دموکراتیک بود. این دو اندیشمند علم سیاست، رفتار مجلس سنای آمریکا در برابر قاضی مریک گارلند را آغاز آسیبپذیری و فرسایش قواعد دموکراتیک تلقی می کنند؛ آغازی که «بزرگترین خطر برای دموکراسی معاصر» بهشمار میرود.
استیون لویتسکی و دانیل زیبلات میگویند رعایت موازین مصوب به تنهایی نمی توانند سلامت دموکراسی را تضمین کنند. دموکراسی با توجیهات بند های قانونی هم در خطر است. یکی از ستون های نگهدارندهی دموکراسی، اصولی هستند که سخن نمیگویند، باورهایی هستند که از دل حقوق شهروندی بیرون میآیند و سیاستمداران را وامیدارند تا در تعاملات سیاسی، منافع مردم را بخاطر منافع شخصی زیر پا نگذارند. شکستن بسیاری این اصول و قوانین، در اتخاذ ایدههایی خطرناک نهفته است که شاید برای عدهای در کوتاهمدت خوب باشد و فایده برساند اما در افق درازمدت، هویت مردم سالاری را مسخ می کند. زیرا همان روشها و قواعدی که از سوی یک سیاستمدار دیکتاتور مورد استفاده قرار می گیرد برای گروه بعدی تبدیل به الگو میشود. به این ترتیب، پایههای استوار یک نظام قانونمند متزلزل میشوند یعنی دموکراسی میمیرد.
دروازهبان دموکراسی
یکی از بخش های برجسته کتاب به بیان مفهومی اختصاص دارد که شاید از دید بسیاری آنچنان که باید مورد عنایت قرار نگرفته باشد. آن نکته اینست که چگونه میتوان از ورود سیاستمداران خودکامه در عرصهی قدرت جلوگیری کرد. نویسندگان کتاب راه حلی ارائهی می دهند؛ برای ورود دیکتاتورها در صحنههای سیاسی و پیروزیشان در انتخابات، مجراهای قانون کفایت نمیکند؛ احزاب سیاسی و شهروندان معمولی باید آگاهانه مراقبت ورزند تا چهرههای عوامفریب، که سبب مرگ دموکراسی میشوند، در موقعیتهای کلیدی سیاست راه نیابند و از اصول دموکراتیک بهعنوان سلاح برای رسیدن به اهداف تمامیتخواهانهی خود استفاده نکنند. بهعبارت دیگر، برای جلوگیری از پیروزی چهرههای عوامفریب، دموکراسی به محافظ یا دروازهبان (gatekeeper) نیاز دارد، اهرمی که اجازه ندهد آدمهای ناباور به اصول دموکراتیک، وارد مراحل اصلی قدرت شوند. به عقیده این دو نویسنده، یکی از بهترین دروازهبانانی دموکراسی، احزاب سیاسی فعال و متعهد هستند. بهعنوان مثال، پیش از این در ایالات متحده آمریکا، کسانی بودهاند که با گرایشهای عوامفریبانه خود را نامزد ریاستجمهوری کردند اما هر دو حزب دموکرات و جمهوریخواه، اجازه ندادند که چنین افرادی نامزدهای اصلی ریاستجمهوری شوند و شانس برندهشدن در مراحل نهایی را پیدا کنند. این وضعیت تا سال ۲۰۱۶ ادامه پیدا کرد، اما این بار، حزب جمهوریخواه به مسئولیت خویش بهعنوان دروازهبانی دموکراسی، بی توجهی میکند و بهصورت غافلگیرانه، دونالد ترمپ بالا می آید و نامزد نهایی این حزب برای انتخابات ریاستجمهوری میشود.
اینک دموکراسی امریکا بدون دروازهبان شده است. این دو نویسنده تاکید دارند که تنها وجود نهادهای قانونی برای جلوگیری از عرض اندام سیاستمداران ناسالم و عوامفریب، کافی نیست. مثال مشهور آن آدولف هیتلر است که با رأی مردم انتخاب شد، اما بعدها دست به قتلعام گسترده زد.
در بسیاری از کشورها همچون آرژانتین، برزیل، غنا، یونان و… همین ترفند، نظامهای دموکراتیک را به زوال و نابودی کشاندهاست، اینگونه روش ها انگیزه های در میدان بودن را به تحلیل می برد و کافی است انتخابات دموکراتیک برگزار شود و یک نامزد پوپولیست و تمامیتگرا در انتخابات با رأی مردم به قدرت برسد به این شکل میتوان همواره دموکراسی را با روشی خزنده اما مطمئن از بین برد.
در بخشی از کتاب میخوانیم، «بعد از پایان جنگ سرد، نظامهای دموکراتیک به روش دقیقتر و پیچیدهتری، پای صندوقهای رأی در شعب اخذ رأی از بین میروند. بسیاری از سران کشورها در انتخاباتی قانونی انتخاب میشوند اما با دستیابی به قدرت سیاسی، در وهلهی نخست نهادهای دموکراتیک را با کمک قانونگذاران از بین میبرند».
مثالهای متعددی نیز وجود دارد: فوجیموری در پرو، چاوز در ونزوئلا، پوتین در روسیه و اردوغان در ترکیه؛ همه این سیاستمداران در انتخاباتی قانونی به قدرت رسیدهاند و همه آنها در وهلهی اول و پیش از هر کار دیگری، تلاش کردند نهادهای دموکراتیک و جامعهی مدنی را تضعیف کنند.
زیبلات مینویسد: «این امر اغلب در یک فرایند خزنده اتفاق میافتد. در ونزوئلا برای مثال ده سال بعد از به قدرت رسیدن چاوز هنوز اکثر شهروندان اعتقاد دارند که در یک جامعهی دموکراتیک زندگی میکنند. بسیاری از شهروندان وقتی متوجه میشوند حقوق مدنیشان ازدسترفته که کار از کار گذشته است»
موضوع دیگر نویسندگان دانشگاه هاروارد، بهره گیری حاکمان از قدرت جنگ سرد است هرچند که زمینه جنگی در میان نیست اما القای جنگی قریب الوقوع یا هر نوع ستیز پراکنده میتواند توجه عموم را از آن ها برگرفته و به سوی خط نبرد تحریک شده جلب کند. برنی سندرز (نامزد انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۲۰ امریکا) در گفتگویی با نشریه فارین آفرز به نکته ظریفی اشاره می کند که می تواند کامل کننده بحث این دو استاد دانشگاه باشد. او می گوید «جنگهای بیپایان به قدرتمندان کمک میکند تا توجه را از فساد اقتصادی دور نگهدارند. در اقتصاد جهانی امروز، نابرابری ثروت و درآمد، گسترده و در حال رشد است. دارایی و ثروت یک درصد برتر جهان بیشتر از ثروت ۹۹ درصد بقیه است و قدرت عظیم تعداد انگشتشماری از موسسات مالی بزرگ، بر زندگی میلیاردها نفر سایه انداخته است. »
در پایان کتاب، استیون لویتسکی و دانیل زیبلات تاکید میکنند که پاسداری از اصول دموکراتیک، به ترس و خشم نیاز ندارد. بلکه باید با آرامش جلو رفت و در باره آن، فکر کرد و با خونسردی با مسئله برخورد کرد. تاریخ میتواند به ما کمک کند تا از گذشته جهان عبرت بگیریم که چگونه در برابر خطرات سیاستمداران خودکامه و عوامفریب مقاومت کردند تا بتوانیم برای حفظ ارزشهای مشترک و نجات دموکراسیها از مرگ، ایستادگی کنیم.
برای اشخاصی که به سیاست و مباحث پیرامون آن علاقمند هستند، این کتاب پیشنهاد مناسبی برای خواندن آن است چون بامتنی منسجم و جذاب، می خواهد به زبانی ساده دربارهی یک مرگ خاموش صحبت کند و زیبا آنکه نمونه هایی آورده شده در کتاب، از دولتهایی است که در حال حاضر این شیوه حکومتی در آنها جاری ست.
سیامک دلآرا و اعظم ورشوچیفرد زحمت برگردان متن را به فارسی کشیده اند و نشرکتاب پارسه در ۳۴۴ صفحه آن را به مخاطبانش در ایران عرضه کرده است. با امید به تداوم این آگاهی ها در عرصه چاپ و نشر کتاب زیرا خوانندگان نیز ثابت کرده اند که از عنوان خوب استقبال می کنند.
- منبع خبر : 55 آنلاین
