نمایشگاه انفرادی نقاشی «جغرافیای خاموش» با ۱۵ اثر اکسپرسیونیسم و آبستره از معصومه یعقوبی‌زاده در فرهنگسرای ارسباران برپا شده است. این هنرمند که فارغ‌التحصیل رشته اقتصاد است، در یادداشتی برای «فرهنگیان پرس» می‌نویسد: «نقاشی گفت‌وگویی میان من و بوم است؛ گفت‌وگویی که همیشه یک طرف آن من نیستم.»

نمایشگاه انفرادی نقاشی «جغرافیای خاموش» با آثاری از «معصومه یعقوبی‌زاده»، به تازگی در فرهنگسرای ارسباران برپا شده است. در این نمایشگاه، ۱۵ اثر به سبک اکسپرسیونیسم و آبستره و با تکنیک اکریلیک در معرض دید علاقه‌مندان به هنرهای تجسمی قرار گرفته. یعقوبی‌زاده، گرچه فارغ‌التحصیل رشته اقتصاد است، ولی از سال ۷۳ نقاشی را نزد اساتید شاخصی مانند علی پتگر، فریبا سلطانی، یعقوب عمامه‌پیچ، شهباز سلمانی، ایرج شایسته‌پور آموخته و از سال ۹۰ فعالیت حرفه‌ای خود را در این رشته هنری آغاز کرده است. او سابقه شرکت در بیش از ۴۰ نمایشگاه گروهی و برگزاری کارگاه‌های آموزشی در برخی اماکن فرهنگی، هنری مثل فرهنگسرای اندیشه و موزه رضا عباسی را نیز داشته. به بهانه برگزاری نمایشگاه نقاشی «جغرافیای خاموش»، معصومه یعقوبی‌زاده یادداشتی در اختیار ما گذاشته است:

اگر بخواهم درباره‌ی نقاشی و رابطه‌ام با هنر حرف بزنم، شاید نتوانم یک نقطه‌ی آغاز و مشخص برای آن پیدا کنم. نقاش‌شدن برای من یک تصمیم ناگهانی نبود؛ بیش‌تر شبیه به مسیری بود که آرام‌آرام خودش را به من نشان داد. مسیری که در ابتدا شاید نمی‌دانستم به کجا می‌رسد اما هرچه بیش‌تر در آن پیش رفتم، بیش‌تر فهمیدم که نقاشی می‌تواند زبان شخصی من باشد؛ زبانی برای گفتن چیزهایی که با کلمات، گاهی نمی‌توان آن‌ها را بیان کرد.

سال‌هاست با رنگ و بوم زندگی می‌کنم و در این مسیر، نقاشی برایم از یک فعالیت هنری فراتر رفته و به بخشی از شیوه‌ی دیدن و زیستن من تبدیل شده است. من جهان را فقط آن‌طور که دیده می‌شود نمی‌بینم. همیشه چیزی در پشت تصویر، در میان سایه‌ها، در فاصله‌ی بین آدم‌ها و در سکوت فضاها وجود دارد که مرا به خود مشغول می‌کند. شاید نقاشی تلاشی‌ست برای نزدیک‌شدن به همان بخش نادیدنی.

وقتی روبه‌روی یک بوم قرار می‌گیرم، معمولاً از قبل نمی‌دانم قرار است چه اتفاقی بیفتد. گاهی یک رنگ، یک حرکت قلم یا یک لکه‌ی ساده شروع کار است. بعد، رنگ‌ها کم‌کم جای خود را پیدا می‌کنند و فرم‌ها از دل آن‌ها بیرون می‌آیند. گاهی پیکره‌ای شکل می‌گیرد، گاهی چهره‌ای و گاهی چیزی که حتی نمی‌توانم نامی برایش بگذارم. در این لحظه‌ها تلاش می‌کنم بیش از آن‌که نقاشی را کنترل کنم، به آن گوش بدهم.

برای من، نقاشی گفت‌وگویی میان من و بوم است؛ گفت‌وگویی که همیشه یک طرف آن من نیستم. گاهی خود اثر چیزی از من می‌خواهد که در ابتدا قصدش را نداشته‌ام. ممکن است رنگی را که با اطمینان گذاشته‌ام، کنار بزنم، فرمی را که ساخته‌ام، محو بکنم یا دوباره به قسمتی برگردم که تصور می‌کردم تمام شده است. این رفت‌وبرگشت‌ها بخشی از زندگی اثرند و شاید بخشی از زندگی خود من نیز باشند.

در طول این سال‌ها یاد گرفته‌ام که نقاشی الزاماً درباره‌ی پیداکردنِ پاسخ نیست. گاهی ارزش یک اثر در پرسشی است که باقی می‌گذارد. به همین دلیل همیشه علاقه‌ای به توضیح‌دادن کامل آثارم ندارم. دوست دارم بخشی از اثر در سکوت باقی بماند؛ بخشی که بیننده بتواند با تجربه و احساس خود، آن را کامل کند.

هر بیننده جهان خودش را با خود به مقابل یک اثر می‌آورد. ممکن است چیزی که برای من نشانه‌ی یک احساس یا خاطره بوده، برای دیگری معنایی کاملاً متفاوت پیدا کند. من این تفاوت را نه فاصله، بلکه ادامه‌ی زندگی اثر می‌دانم. وقتی یک نقاشی از من جدا می‌شود و در برابر نگاه دیگری قرار می‌گیرد، دیگر فقط متعلق به من نیست.

در این مسیر، رنگ برای من فقط یک عنصر بصری نیست. رنگ می‌تواند حافظه باشد، سکوت باشد، اضطراب، آرامش، فقدان یا می‌تواند حتی امید بسیار کوچکی باشد. گاهی رنگی که به ظاهر خاموش است، برای من از صدها رنگ روشن گویاتر است. شاید به همین دلیل در بسیاری از کارهایم به سمت خاکستری‌ها، سیاهی‌ها و رنگ‌های شکسته کشیده می‌شوم اما در میان همین سکوت رنگی، گاهی یک لکه‌ی گرم یا روشن پدیدار می‌شود. برای من همین تضاد، بخشی از واقعیت زندگی است؛ اینکه حتی در تاریک‌ترین فضاها، چیزی کوچک همچنان زنده می‌ماند.

امروز که به سال‌های گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم نقاشی بیش از آن‌که مرا به یک مقصد رسانده باشد، در مسیر نگه داشته است. هنوز وقتی مقابل یک بوم خالی می‌ایستم، همان ناآشنایی و کنجکاوی را احساس می‌کنم. هنوز ممکن است چیزی را شروع کنم و خودم هم ندانم به کجا خواهد رسید. شاید اگر روزی همه‌ی پاسخ‌ها را داشته باشم، دیگر نیازی به نقاشی‌کردن نداشته باشم. برای من، نقاشی راهی برای ماندن در همین پرسش‌هاست؛ برای دیدن دوباره، تجربه‌کردن، از نو ساختن و گاهی ویران‌کردن چیزی که تصور می‌کردم به پایان رسیده است.

نقاشی در تمام این سال‌ها به من آموخته که لازم نیست همیشه همه‌چیز روشن باشد. بعضی چیزها باید در ابهام بمانند تا امکان کشف داشته باشند. بعضی تصویرها باید نیمه‌تمام بمانند تا ذهن بیننده آن‌ها را ادامه بدهد و بعضی احساسات شاید هرگز به کلمه تبدیل نشوند اما می‌توانند روی بوم، در سکوت، حضور پیدا کنند.

امروز اگر از من بپرسند چرا هنوز نقاشی می‌کنم، شاید پاسخ ساده‌ای داشته باشم: چون هنوز چیزهایی در من هست که فقط با رنگ می‌توانم بگویم؛ چیزهایی که خودم هم هنوز در حال کشف‌کردن‌شان هستم.