یک پژوهشگر حوزه حکمرانی با اشاره به همزمانی تشدید جنگ روایتها و نشانههای فرسایش اعتماد نهادی در کشور، تأکید کرد که احساس تعلق شهروندان صرفاً در برابر روایتهای رسانههای معارض تضعیف نمیشود؛ بلکه بخش مهمی از آن به تجربه زیسته مردم، نخبگان و سرمایههای انسانی از کیفیت حکمرانی، شایستهسالاری و عدالت رویهای در درون کشور بازمیگردد و بازسازی اعتماد نهادی نیازمند اصلاح قواعد حکمرانی و توجه ویژه به نظام تعلیم و تربیت است.
در ماههای اخیر، همزمان با تشدید مباحث مربوط به «جنگ روایتها»، نقش رسانهها در شکلدهی به ادراک عمومی از هویت ملی، سرمایههای مشترک و انسجام اجتماعی بیش از گذشته مورد توجه قرار گرفته است. در بسیاری از تحلیلهای منتشرشده، بر تلاش برخی رسانههای معارض برای تضعیف احساس تعلق شهروندان به هویت، نمادها و سرمایههای ملی تأکید شده است. این تحلیلها بهدرستی اهمیت سرمایه اجتماعی و پیوند مردم با داشتههای مشترک ملی را یادآور میشوند. با این حال، به نظر میرسد برای فهم کامل این مسئله، لازم است در کنار عوامل بیرونی و روایتهای رسانهای، به برخی عوامل درونی نیز توجه شود؛ عواملی که به کیفیت حکمرانی، اعتماد نهادی و تجربه زیسته شهروندان، نخبگان و سرمایههای انسانی کشور بازمیگردند. از این منظر، بحث جنگ روایتها میتواند مدخلی برای گفتوگو درباره پیوند میان اعتماد نهادی، نظام تعلیم و تربیت و سرمایه انسانی به مثابه یکی از پایه های انسجام ملی باشد. چراکه نظام تعلیم و تربیت نه صرفاً نهادی آموزشی، بلکه یکی از مهمترین بسترهای شکل گیری اعتماد نهادی و سرمایه اجتماعی به شمار می رود.
در این میان، پرسش مهمی وجود دارد که شاید تکمیلکننده این بحث باشد: آیا فرسایش احساس تعلق شهروندان صرفاً محصول روایتسازی رسانههای بیرونی است یا بخشی از آن به تجربه زیسته مردم، نخبگان، متخصصان، مدیران و کیفیت حکمرانی در درون کشور بازمیگردد؟
بیتردید، بخشی از جنگ روایتها معطوف به تضعیف همین احساس تعلق است. هنگامی که دستاوردهای علمی، زیرساختی، فرهنگی و ملی از مردم جدا انگاشته شوند و به عنوان اموری بیگانه با جامعه معرفی گردند، پیوند میان شهروندان و سرمایههای ملی آسیب میبیند و زمینه برای فرسایش هویت جمعی فراهم میشود.
در ادبیات حکمرانی، میان «هویت ملی» و «اعتماد نهادی» تفاوتی بنیادین وجود دارد. هویت ملی به احساس تعلق افراد به کشور، مردم و سرنوشت مشترک اشاره دارد؛ اما اعتماد نهادی به میزان باور شهروندان و نخبگان به کارآمدی، عدالت، شفافیت، پاسخگویی و شایستهسالاری در ساختارهای اداره کشور مربوط میشود. این اعتماد، پیش از آنکه در تعامل با بسیاری از نهادهای حکمرانی شکل گیرد، در تجربه آموزشی افراد از مدرسه و دانشگاه ریشه میدواند.
آنچه امروز باید مورد توجه قرار گیرد، صرفاً گسست از هویت ملی نیست، بلکه نشانههایی از فرسایش اعتماد نهادی است؛ پدیدهای که در صورت تداوم، میتواند سرمایه اجتماعی، احساس تعلق و حتی تابآوری ملی را نیز تحت تأثیر قرار دهد.
بسیاری از مدیران، متخصصان و نیروهای کارآمد کشور که سالها برای توسعه و پیشرفت ایران تلاش کردهاند، نه از مردم و نه از ایران فاصله گرفتهاند. آنان همچنان خود را متعلق به این سرزمین میدانند و نسبت به آینده آن دغدغه دارند. آنچه موجب رنج و دلسردی آنان شده، مشاهده شکاف میان شایستگی و فرصت، میان مسئولیتپذیری و پاداش، و میان خیر عمومی و برخی سازوکارهای تصمیمگیری است.
پژوهشهای حوزه حکمرانی و تجربه بسیاری از کشورها نشان میدهد که اعتماد عمومی بیش از آنکه تابع رضایت از همه نتایج باشد، تابع احساس عدالت در فرآیندهاست. شهروندان و نخبگان زمانی با نهادها همراهی میکنند که اطمینان داشته باشند قواعد تصمیمگیری برای همگان یکسان است و فرصتها بر پایه شایستگی، نه ترجیحات غیرشفاف، توزیع میشود. از این منظر، عدالت رویهای یکی از مهمترین زیر ساختهای اعتماد نهادی به شمار میرود و نظام تعلیم و تربیت نخستین عرصهای است که این اعتماد در تجربه زیسته شهروندان شکل می گیرد.
تا زمانی که سرمایه انسانی، اعم از معلمان، استادان، پژوهشگران، متخصصان و مدیران، احساس کند عملکرد حرفهای، نوآوری، صداقت و مسئولیتپذیری الزاماً به رسمیت شناخته نمیشود، مسئله را نمیتوان صرفاً در چارچوب جنگ روایتها تحلیل کرد. در چنین شرایطی، بخشی از مسئله به کیفیت حکمرانی، نظام ارزیابی عملکرد، سازوکارهای انتصاب، عدالت سازمانی و نحوه بهرهگیری از سرمایه انسانی بازمیگردد.
احساس اثرگذاری یکی از مهمترین منابع تولید اعتماد نهادی است؛ اصلی که در نظام تعلیم و تربیت نیز بهروشنی مصداق مییابد. هنگامی که معلمان، استادان و پژوهشگران در تصمیمسازیهای آموزشی مشارکت واقعی داشته باشند و شهروندان از نخستین سالهای تحصیل، عدالت، شایستهسالاری و پاسخگویی را در تجربه روزمره مدرسه و دانشگاه لمس کنند، آموزش به یکی از مهمترین بسترهای بازتولید اعتماد نهادی و تقویت سرمایه اجتماعی تبدیل خواهد شد.
از این منظر، بازسازی اعتماد نهادی مستلزم توجه همزمان به دو جبهه است: صیانت از هویت و سرمایههای ملی در برابر روایتهای مخرب، و اصلاح سازوکارهایی که اعتماد نهادی را تضعیف میکنند.
بازسازی اعتماد نهادی، بیش از آنکه نیازمند پروژههای تبلیغاتی باشد، مستلزم اصلاح قواعد بازی در نظام حکمرانی است؛ قواعدی که نحوه توزیع فرصتها، تصمیمگیری و ارزیابی عملکرد را تعیین میکنند.
بازسازی اعتماد نهادی، بیش از آنکه نیازمند پروژههای تبلیغاتی باشد، مستلزم اصلاح قواعد بازی در نظام حکمرانی است؛ قواعدی که نحوه توزیع فرصتها، تصمیمگیری و ارزیابی عملکرد را تعیین میکنند.
اگر اعتماد نهادی را یکی از زیرساختهای اصلی انسجام ملی و تابآوری اجتماعی بدانیم، چنین اصلاحی باید در قالب چهار محور راهبردیِ مکمل دنبال شود.
نخستین محور، اصلاح قواعد حکمرانی بر پایه شایستهسالاری، شفافیت و پاسخگویی. اعتماد نهادی زمانی تقویت میشود که شهروندان و نخبگان اطمینان یابند فرصتهای مدیریتی بر پایه تخصص، تجربه، عملکرد و سلامت حرفهای توزیع میشود و تصمیمگیران نیز نسبت به نتایج عملکرد خود پاسخگو هستند. انتشار معیارهای انتصاب، ارائه مستندات انتخاب مدیران، انتشار منظم گزارشهای عملکرد و ایجاد سازوکارهای مؤثر پاسخگویی، از جمله اقداماتی است که میتواند فاصله میان گفتار و عمل را کاهش دهد.
محور دیگر، استقرار نظام منسجم توسعه سرمایه انسانی. اعتماد نهادی زمانی پایدار خواهد بود که میان مسئولیتپذیری، نوآوری، عملکرد و فرصت پیشرفت رابطهای روشن برقرار باشد. استقرار نظامهای ارزیابی مبتنی بر شاخصهای شفاف، توسعه مسیرهای شغلی مبتنی بر شایستگی، جانشینپروری، حمایت از نخبگان و کاهش موانع مشارکت نیروهای متخصص، از ارکان چنین رویکردی است.
در کنار این، نهادینهسازی مشارکت نخبگان در تصمیمسازی. احساس اثرگذاری، یکی از مهمترین منابع تولید اعتماد نهادی است. تشکیل شوراهای مشورتی تخصصی، بهرهگیری نظاممند از شبکه خبرگان و ایجاد سازوکارهای رسمی برای دریافت، بررسی و پیگیری پیشنهادهای کارشناسی، میتواند فاصله میان دانش تخصصی و تصمیمگیری عمومی را کاهش دهد.
سرانجام، بازآفرینی اعتماد نهادی از مسیر نظام تعلیم و تربیت. اگر مدرسه و دانشگاه نخستین عرصه تجربه شهروندان از عدالت، شایستهسالاری و پاسخگویی هستند، کیفیت حکمرانی آموزشی نیز بخشی از کیفیت حکمرانی ملی خواهد بود. ارتقای جایگاه حرفهای معلمان، استادان و پژوهشگران، استقرار نظامهای شفاف جذب، ارتقا و ارزیابی، توسعه مشارکت نهادهای علمی در سیاستگذاری آموزشی و فراهم ساختن فرصتهای برابر برای رشد سرمایه انسانی، نه صرفاً اصلاحاتی آموزشی، بلکه سرمایهگذاری بر بازتولید اعتماد نهادی و تقویت انسجام ملی است.
تجربه بسیاری از کشورها نشان میدهد که اعتماد نهادی نه با تبلیغات و نه با توصیههای اخلاقی بازسازی میشود، بلکه محصول تجربه مکرر عدالت، شفافیت، پاسخگویی و فرصت برابر است. شهروندان، نخبگان و مدیران زمانی به نهادها اعتماد میکنند که میان گفتار و عمل، وعده و اجرا، و شایستگی و فرصت، نوعی انسجام و سازگاری مشاهده کنند. از این رو، بازسازی اعتماد نهادی بیش از آنکه یک پروژه رسانهای باشد، یک فرآیند بلند مدت حکمرانی و نهادی است.
شاید امروز بیش از هر زمان دیگری لازم باشد در کنار توجه به جنگ روایتها، به مسئله بنیادینتری نیز اندیشید: چگونه میتوان اعتماد نهادی را بازسازی کرد؟ زیرا هیچ سرمایهای برای یک کشور راهبردیتر از سرمایه انسانی توانمند، متعهد و دغدغهمند آن نیست.
در نهایت، کیفیت حکمرانی و اعتماد شهروندان به نهادها، مهمترین سپر یک کشور در برابر جنگ روایتهاست. هر اندازه فاصله میان شایستگی و فرصت، گفتار و عمل، و وعده و اجرا کاهش یابد، سرمایه اجتماعی نیز تقویت خواهد شد. در چنین شرایطی، جامعه نه تنها در برابر روایتهای مخرب مقاومتر میشود، بلکه خود به تولیدکننده روایتهای معتبر، امیدبخش و توسعهگرا تبدیل خواهد شد؛ روایتهایی که نه از تبلیغ، بلکه از تجربه زیسته عدالت، کارآمدی، مشارکت و امکان اثرگذاری در ساختن آیندهای مشترک برای ایران سرچشمه میگیرند.
از همین رو، سرمایهگذاری بر کیفیت نظام تعلیم و تربیت دیگر صرفاً یک سیاست آموزشی نیست؛ بلکه سرمایهگذاری بر آینده حکمرانی، سرمایه انسانی و امنیت ملی است. آینده جنگ روایتها، پیش از آنکه در استودیوهای رسانهای رقم بخورد، در کلاسهای درسی شکل میگیرد که نسل آینده در آنها عدالت را نه در کتابها، بلکه در تجربه زیسته خود میآموزد.
- نویسنده : دکتر سمانه ناظریان، پژوهشگر حوزه حکمرانی، ارتباطات و سرمایه انسانی، و مدرس دانشگاه
